پارت صد و دوم :

طاها و فرحان در آشپزخانه تدارک شام را می‌دیدند. فرحان مشغول خرد کردن پیاز بود و چشم‌هایش می‌سوخت. طاها خندید و گفت: معلومه اصلا به سمانه‌خانم کمک نمی‌کنی ها! چرا اینقدر درشت خرد کردی پسر؟
فرحان پیاپی پلک زد و گفت: زنگ می‌زدم سه‌پرس غذا سفارش می‌دادم دیگه... این‌همه هم اذیت نمی‌شدیم.
- ولی من دوست داشتم آشپزی کنم، استرسم رو کم می‌کنه.
فرحان ابرو بالا پراند و پرسید: استرس Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    خیلی قشنگ بود این پارت

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    خوشحالم دوسش داشتی عزیزم😍❤

    ۲ سال پیش
  • بهاری

    1

    چه پارت قشنگی بود 🤩

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    😍😍🌹🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️